تبليغاتX
اراجیف
اراجیف
اگه واسم بمیری. منم واست میمیرم و قبرهای ما کنار هم میشن

مثل دو تا عاشق که لباساشونو باهم میبرن لباسشویی بشورن

اون وقت اگه تو صابون بیاری منم پودر سفید کننده رو میارم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت 0:12  توسط سرور | 

دنیا نمی گذرد، ما می گذریم، چه خوب است که خوش و خوب بگذریم 

2 نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 13:9  توسط سرور | 

 

شاید شانس وجود نداشته باشه، ولی به نظر می رسه چیزی به اسم بدشانسی کاملاْ وجود داره!

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم تیر 1387ساعت 20:8  توسط سرور | 
عیدتون مبارک

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 0:36  توسط سرور | 

صورتکی صورتی
گونه هایی قرمز
لبانی سرخابی
چشمانی سبز
پشت چشمها آبی
, دلقک...
رنگها به شما محتاجم.

این گور سیاه مرا در بر گرفته است.گوشهایم زنگ میزند.
باز...
نياز...
هذيان ميگويم...
2 نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 22:28  توسط سرور | 

خوشبختی یعنی یه مرد خیکی. حساب بانکی ماشین مشکی

ازدواج شکله یه زنه چاقه. دست پخت عالی جهیزیه کامل

خانواده یعنی چند تا بچه لوس. آخر هفته جاده چالوس

موفقیت یعنی قبولی تو کنکور. رفتن به کانادا با رشوه و پول

معروفیت یعنی یه عکس و امضا. از مهران مدیری رضا گلزار

شخصیت یعنی گوشیه موبایلت. آدرس خونت مارک شلوارت

خوشبختی یعنی یه مرد خیکی

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم بهمن 1386ساعت 0:4  توسط سرور | 
پسرک روزنامه فروش

طفلکی روزنامه هاش ریخت، باز یه بد شانسیه دیگه

پسرک بازم زمین خورد، باز تو کفشاش پر ریگه

کفشای کهنه و پارش دوباره اونو زمین زد

باز لباساش پر گل شد تو یه روز برفی و بد

اما این بار جای گریه، پسرک پاشد و خندید  

خبر روزنامه هاشو واسه اولین دفعه دید

تا حالا روزنامه هاشو وا نکرده بود بخونه

اون فقط روزنامه میفروخت، آخ چه بیرحمه زمونه 

تیترای روزنامه هاشو که همه خیس شده بودن

داشت بلند بلند میخوند که دورشو مردم پوشوندن

یه نگاه کرد دید که مردم هر کدوم یه چیزی میگن

بعد چند لحظه دوباره میگذرن از اون و میرن 

کاغذهای خیس و برداشت یه گوشه نشست و خندید

اما از خنده تلخش دل صد تا گریه لرزید

تا حالا روزنامه هاشو وا نکرده بود بخونه

اون فقط روزنامه میفروخت، آخ چه بیرحمه زمونه

سر اون چهار راه سرد، ندید اونو دیگه هیچکس

آدمهای توی این شهر نمیگیرن از کسی دست

تیتر روزنامه ها این شد: یه کوچولو تا خدا رفت

طفلکی روزنامه هاش ریخت، پسرک چه بی صدا رفت
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:16  توسط سرور | 

مامان سعی میکنه که بهت یاد بده فین بکنی. یاد بگیر اما همچین که مامان خواست با دستمال بینی تو پاک کنه فینت رو بکش بالا !

 

 

2 نوشته شده در  جمعه چهاردهم دی 1386ساعت 0:5  توسط سرور | 
روباه
روباهي بامدادان به سايه ي خود نگاهی انداخت و گفت: امروز نهار يك شتر مي خورم.

و سراسر صبح در پی شتر مي گشت، اما در نیمروز باز سايه خودش را دید....

و گفت: يك موش كافي ست.

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم آذر 1386ساعت 22:25  توسط سرور | 
Happy Birthday

امروز تولدم بود

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 23:40  توسط سرور |