![]() |
اراجیف |
![]() |
|
تمساحي توي خودش
|
|
تمساح دم خودس را شكار كرد و آن را با پوزه اش گرفت آن را آنقدر گاز زد جويد و قورت داد كه كم كم توي خودش رفت! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم آذر 1384ساعت 1:8 توسط سرور |
|
|
يكي بود يكي نبود
|
|
يكي بود يكي نبود تو دنيا يه جوونه خسته بود ميونه كلبه قلبش دختري نشسته بود روزها با طلوع خورشيد پا مي شد به ياد اون شبها از بوسه مهتاب سر ميذاشت به خاك اون پسرك هيچي نداشت زير سقف آسمون عاشق دختره بودش با يه قلبي مهربون اما اون دخترك در فكر شاه پريون دلشو شكست و رفت پي شازده اي جوان تك و تنها پسرك با كوله بار غمها خودش و غصه هاشو سپرد به موج دريا ديگه قلب يخزده اش گرمي آفتاب نميخواست, تو شبهاي بي كسي بوسه مهتاب نمي خواست همه عشق و وجودش آرزوهاش همون بود همه بود و نبودش خواستنيهاش همون بود. |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384ساعت 1:20 توسط سرور |
|
|
معرفت
|
|
معرفت را ای دوست از درخت آموز که سایه اش را از هیزم شکن هم بر نمیدارد.
|
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 14:36 توسط سرور |
|
|
خدایا
|
|
خدایا یاری مان کن تا دیر قضاوت کنیم و زود ببخشیم .
خدایا یاری مان کن تا شکیبایی، همدلی و مهربانی کنیم . |
|
2 نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 23:25 توسط سرور |
|
|
شبانه
|
|
وقتي در شب بيدار مي شويد و همه جا تاريك و ترسناك است از تخت بيرون بپريد و چراغ را روشن كنيد! |
|
2 نوشته شده در
شنبه نوزدهم آذر 1384ساعت 8:45 توسط سرور |
|
![]() |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 6:42 توسط سرور |
|
|
کاميابي
|
|
هفت خصلت مشترک انسان هاي موفق: ۱ عشق ۶جلب دوستي |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 6:11 توسط سرور |
|
|
پيري ديدم خميده در راهي |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم آذر 1384ساعت 22:39 توسط سرور |
|
|
کلاغ
|
|
تو دل يه مزرعه يه كلاغه رو سياه هوايي شده بود كه بره پا بوس امام رضا اما هي فكر ميكنه كه اونجا جاي كفتراست آخه من كجا برم يه كلاغ كه رو سياست من كه توي سياهيا از همه رو سيا ترم ميون اون كبوترا با چه رويي بپرم تو همين فكرا بودش كلاغ عاشقمون كه يه دلش مي گفت برو و يه دلش مي گفت بمون كه يهو صدايي گفت: تو نترس و راهي شو به سياهي فكر نكن تو يه زائري برو من كه توي سياهيا از همه رو سيا ترم ميون اون كبوترا با چه رويي بپرم
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 10:0 توسط سرور |
|
|
اگر هیچکس جسمی نداشت هیچکس نمی دانست که هیچکس نمی تواند کسی را ببیند هیچکس نمی توانست جایی برود هیچکس نمی توانست به سوی کس دیگری برود و به چشمانش نگاه کند اگر هیچکس صدایی نمی شنید هیچکس جوابی نمی داد و آن وقت دیگر کسی به کسی کاری نداشت مثل اینکه همه با هم قهر بودند و دنیا از وجود خودش هم خبر نداشت! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه هشتم آذر 1384ساعت 6:23 توسط سرور |
|
|
ماهيگير
|
|
اين همه اون دستاتو بالا و پائين نكن لب بچه ماهي رو با قلاب خونين نكن ماهيگير اشك اين بچه ماهي توي آبا ناپيداست فرياد اون توي آب يه فرياد بي صداست بذار تا بچگي رو بذاره اون پشت سر بتونه عاشق بشه وقتي ميشه بزرگتر ماهيگير ببين بازي كردنش پر از شوق موندنه زندگي رو خواستن و مرگ و از خود روندنه خونه اون رودخونه است دريا براش يه روياست بزرگترين آرزوش رسيدنه به درياست تابيدن آفتاب و رو پولكاش دوست داره دنيا براش قشنگه وقتي بارون ميباره ماهيگير |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 8:34 توسط سرور |
|
|
خيلی زود ... خيلی زود
|
|
خیلی خوب...خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد خیلی زود ! هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل : هیچ وقت سر در نیاوردم ؟! که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد...
آفتاب... تبدیل شد به سایه ، به باران شور و شوق... تبدیل شد به لذت ، به درد ترنم ترانه های دل انگیز عاشقانه ، جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز ... خیلی زود !
با " تا ابد " شروع شد و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت... و " مرا دوست داشته باش " تبدیل شد به : " جایی هم در قلبت برایم در نظر بگیر " خیلی زود !
خیلی خوب... خیلی زودتر از آن که فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد خیلی زود ! اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی : که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد... خیلی زود ! |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه سوم آذر 1384ساعت 9:10 توسط سرور |
|
|
اراجیف ای نامه که می آیی به سویم همه چیزایی که تا الان نوشتم |
|
|
RSS
|