تبليغاتX
اراجیف
اراجیف
عید نوروز

عیدتون مبارک

سال خوبی داشته باشید

اینم عیدی

عیدتون مبارک

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1384ساعت 23:19  توسط سرور | 
چهار نفر بودند. اسمشان اين ها بود:‌ همه کس، يک کسي، هرکسي، هيچ کس.
کار مهمي در پيش داشتند و همه مطمئن بودند که يک کسي اين کار را به انجام مي رساند. هرکسي  مي توانست اين کار را بکند،‌ اما هيچ کس اين کار را نکرد. يک کسي عصباني شد، چرا که اين کار، کار همه کس بود، اما هيچ کس متوجه نبود که همه کس اين کار را  نخواهد کرد. سرانجام داستان اين طوري تمام شد  که هرکسي يک کسي  را سرزنش کرد که چرا هيچ کس کاري را نکرد که همه کس مي توانست انجام بدهد.
شما کدومشون هستين؟!....تا حالا فکر کردين؟

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 11:11  توسط سرور | 
زياده روی

هر كسی برای خودش آرزويی دارد.

من آرزو داشتم زود بزرگ شوم.

بزرگ شوم و مغازه اسباب بازی فروشی باز كنم.

بزرگ شوم و پيتزا فروشی باز كنم.

بزرگ شوم و يك شهربازی باز كنم… 

روزی رفتم جلوی آينه و به خودم نگاه كردم.

مي دانستم اگر چشمهايم را ببندم و بشمارم، بزرگ می شوم.

گفتم: از يك تا سه...

گفتم: نه، خيلی كمه!

گفتم: از يك تا هفت...

گفتم: نه، اينم كمه!

گفتم: از يك تا دوازده...

گفتم: خوبه ديگه، چونه نزن!

چشم هايم را بستم و آرزويم را گفتم و شمردم:

يك...دو...سه...چهار...پنج...شش...هفت...هشت...نه...ده...يازده...دوازده... تنم خيلی داغ شده بود.

بوی سوختگی می آمد.

يواش يواش و با ترس و لرز چشم هام را باز كردم.

وااااای نه... !!

پير زنی از توی قاب آينه زل زده بود به من، پير زنی با موهای سفيد.

آن قدر بي حال كه انگار وقت مردنش بود، دود از كله ام بلند شد.

انگار زيادی شمرده بودم.

2 نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 16:46  توسط سرور | 
گربه عاشق كي ديده

گربه اي داشتيم خوشگل و خوش صدا.

سبيل: عينهو تيغ ماهي، سفيد و براق.

هيكل: چهارشانه، عضلاني، چالاك.

رنگ: مثل شبي كه توي قير افتاده باشه.

دم: مو نمي زد با طناب قايق ها.

دل: اي... بفهمي نفهمي نداشت، يعني تو قمار عشق باخته بود. درست مثل خود من !

گربه عاشق كي ديده ؟

فقط من مي دونستم كه گربه هه عاشق شده، عاشق قناري خوشگل بابام.

عجب درد سري !

بابام تشنه به خونش بود، ننه ام سايه اش رو با تير مي زد.

روزي صد بار گربه هه رو "پيشت" مي كردنش. بي چاره گربه هه، دل تو دلش قرار نداشت. كاشكي نمي دونستم كه عاشق قناري بابام شده.

يه شب دلم سوخت براش در قفس رو باز گذاشتم

قفس رو تو حياط جا گذاشتم

اون ها را به حال خود وا گذاشتم.

صبح فردا، وقتي صداي خروس پرده گوش بابام رو لرزوند

ديد: اي دل غافل !

مرغ از قفس پريده...

گربه قناري رو دزديده...

هر كسي چيزي مي گفت، يكي مي گفت: برده. يكي مي گفت: خورده.

فقط من مي دونستم كه صبح سحر هر دو تا شون سوار يه اسب سفيد شدن و از اين شهر و ديار رفتن.

از اين شهر و دياري كه عشق توش هيچ رنگي نداره.

2 نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 15:2  توسط سرور | 
آه از پچ پچ ها

 مامان در گوش خاله میگه: "پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ..."

خاله در گوش مامان میگه: "پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ..."

از صبح تا حالا نشستن ور دل هم و پچ پچ میکنن.

من که خسته شدم،

کاشکی یکی اینجا بود و با من حرف میزد.

بلند میشم، میرم طرف پنجره و بازش میکنم.

یکهو باد میاد و تو گوشم صدا میکنه.

صداش آشناست: "پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ..."

میگم: "بله؟"

میگه: "پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ..."

میگم: "چی میگی؟ حرف حسابت چیه؟"

میگه: "پچ پچ پچ پچ پچ پچ پچ..."

من که از حرفاش سر در نمیارم.

حتما داره از مادر شوهر و خواهر شوهرش حرف میزنه.

خسته از پچ پچ ها میزنم زیر آواز.

صدای مامان بلند میشود: "واااااااااااااای! سرم رفت... !"

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 14:54  توسط سرور |