![]() |
اراجیف |
![]() |
|
خواستگاری
|
|
يك روز لوبيا به نخود گفت: زن من مي شي ؟ نخود از خجالت قرمز شد لوبيا گفت: اي بابا! مگه چه كار بايد بكنم ؟ نخود گفت: نه سلامي، نه عليكي! لوبيا به خود آمد و گفت: ببخشيد. سلام عليكم! زن من مي شي ؟ نخود گفت: د بيا! اين چه جور خواستگاري كردنه ؟ لوبيا گفت: اين دفعه اشكالش چي بود ؟ نخود تكاني به سر و گردنش داد و گفت: ننه اي، بابايي، كس و كاري نداري كه بياري خواستگاري ؟ چشم هاي لوبيا از اشك خيس شد نخود گفت: حالا گريه نكن! چون اين بلا هم بر سر پدر و مادر من اومده. لوبيا گفت: تسليت عرض مي كنم. حالا بعد از همه اين حرفا زن من مي شي ؟ نخود در حالي كه به آسمان نگاه مي كرد، گفت: يك نخود تنها به هيچ دردي نمي خوره، جز اينكه زن يك لوبياي تنها بشه. لوبيا گفت: واسه من شعر نگو! زن من مي شي يا نه ؟ نخود لبخندي زد
|
|
2 نوشته شده در
شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 23:42 توسط سرور |
|
|
با اجازه!
|
|
پارسال بود يا پيرار سال يادم نيست. جوجه اي داشتم كه اصلا به حرفم گوش نميداد. جيك جيك مي كرد، بي اجازه! از اين اتاق به اون اتاق سر مي زد، بي اجازه! به بشقاب غذام نوك مي زد، بي اجازه! روي فرش و موكت پي پي مي كرد، بي اجازه! با همه اين كارهاش بازم دوستش داشتم. يه روز ديدم خيلي كثيف شده اين جوجه بي اجازه! او را توي سطلي شستم و بعد چلاندم. مي خواستم روي طناب پهنش كنم كه توي آفتاب خشك شود. ديدم مرده و نفس نمي كشه، بازم بي اجازه! من هم توي باغچه خاكش كردم، با اجازه! |
|
2 نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 22:46 توسط سرور |
|
|
قهرمان
|
|
شنبه، شيشه پنجره آشپزخانه. يكشنبه، قاب عكس پدر بزرگ خدا بيامرز. دوشنبه، گلدان عطيقه شاه عباسي. سه شنبه، آينه و شمعدان. چهارشنبه، شيشه تلويزيون. پنج شنبه، لامپ اتاق خواب. و امروز، توپم صاف خورد توي عينك بابا و... خداوند به همه صبر بده ! مادرم گفته بود كه براي رسيدن به قهرماني راه سختي در پيش داري ولي من باور نكرده بودم. آدم بايد به حرف بزرگترها گوش بدهد. |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم فروردین 1385ساعت 17:2 توسط سرور |
|
|
13 بدر
|
|
2 نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 0:47 توسط سرور |
|
|
فردا سیزده بدره هنوز معلوم نیست که ما کجا بریم ولی حتما باید بریم تا این نحسی رو بیرون بریزیم. به همه خوش بگذره. |
|
2 نوشته شده در
شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 22:13 توسط سرور |
|
|
آهای کلاغ غارغاری
|
|
میگن کلاغ غارغاری تو رو چه به باغ درباری |
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 22:53 توسط سرور |
|
|
اراجیف ای نامه که می آیی به سویم همه چیزایی که تا الان نوشتم |
|
|
RSS
|