![]() |
اراجیف |
![]() |
|
ما پالتو به تن کلاه به سر فانوس و تفنگ به دست در ظهر تابستان میان این همه راه راه تو را گم کرده ایم.
|
|
2 نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 19:13 توسط سرور |
|
|
بابام میگه: "بچه که بودم هوس بستنی آلاسکا که می کردم پول که نداشتم نگاهم پر می کشید به آسمون و تو خیال قشنگم با خورشید داغ که گرد بود و به اندازه ی یک سکه پنج ریالی و مثل طلا می درخشید یه بستنی آلاسکای خنک می خریدم. آخ که چه کیفی داشت. جیگرم حال می اومد." حالا من بچه اون بچه قدیمی هستم. هوس بستنی شکلاتی که بکنم پول که نداشته باشم. سرم رو بالا می گیرم و نگاه به آسمون دود زده می کنم تا خورشید یک سکه بشه واسه خریدن بستنی... مرد بستنی فروش توی ذوقم می زنه و میگه: "تو یا بالا خونه ات رو اجاره دادی یا از اصحاب کهف هستی. گیرم که خورشید رو سکه کردی گیرم که منم باورم شد خورشید سکه است. خیال می کنی با این سکه چی میشه خرید؟" انگاری راست میگه. |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:58 توسط سرور |
|
|
فکر می کردم موهام فرفریه تا روزی که اون ها رو تراشیدم بعد فهمیدم موهام صاف بود سرم فرفری بود.
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه دهم اردیبهشت 1385ساعت 15:40 توسط سرور |
|
|
سيب خوش اشتها
|
|
آدم به سيب نگاه كرد و آب دهانش را قورت داد. سيب به آدم نگاه كرد و آب دهانش را قورت داد. آدم با خودش فكر كرد: "عجب سيب خوشگلي" سيب با خودش فكر كرد: "عجب آدم خوش آب و رنگي" آدم سيب را نزديك بيني اش برد و آن را بوييد. سيب هم آدم را از نزديك بوييد. هر دو از بوييدن هم لذت بردند. آدم بلند خنديد و گفت: الان مي خورمت! سيب با اشتها گفت: وقت خوردنت فرا رسيده! آدم سيب را جلو دهانش برد فكري كرد و گفت: "ادب هم خوب چيزيست بهتر است بشقاب و كارد و دستمال بياورم." اما سيب، نه فكري كرد و نه با خود چيزي گفت. در يك چشم بر هم زدن آدم را خورد! نتيجه اخلاقي: در انجام كار خير نبايد ترديد كرد. نتيجه غير اخلاقي: بشقاب و كارد و دستمال، بعضي وقت ها مايه درد سر است. نتيجه زيست شناسي: احتمالا اين كرم هايي كه درون سيب ها هستند، روزي براي خودشان آدمي بوده اند! |
|
2 نوشته شده در
یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 10:18 توسط سرور |
|
|
اراجیف ای نامه که می آیی به سویم همه چیزایی که تا الان نوشتم |
|
|
RSS
|