![]() |
اراجیف |
![]() |
|
رفتگر
|
|
و ته ماندههای یک زندگی را مثل همیشه ساعت ۹ شب جمع میکند و صفور رازهای ناگفته مارا از درون کیسه های زباله برای کوچه فاش میکند
|
|
2 نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 0:11 توسط سرور |
|
|
فاطمه جونم تولدت مبارک
|
|
2 نوشته شده در
جمعه یازدهم خرداد 1386ساعت 1:8 توسط سرور |
|
|
بند رختی که برای خودش دل داشت
|
|
شلوار سیاه پیراهن سیاه جوراب های سیاه این ها لباسهایی بود که یک بند رخت سفید رو پشت خودش خشک کرده بود سال های سال. سیاه سیاه سیاه این رنگ رادوست نداشت و تکرار شده بود بیش تر از هزار بار. آخر می دانید! بند رخت مال یک مرد تنها و عزادار بود. گذشت و گذشت تا اینکه یک روز صدای کوبه در سکوت سیاه خانه را شکست. بند رخت سفید از خواب سیاه خود پرید. صاحب خانه را دید که لخ لخ می رود به سوی در. در که باز شد خانه پر از بوی سلام و بوسه و مهر شد. خانه پر از تکه های رنگ شد. مردی را دید با کت شلوار سفید. زنی را دید با لباس آبی. پسر بچه ای را دید با لباسهای زرد و نارنجی. دختر بچه ای را دید با لباسهای سرخ و صورتی. پسر جوانی را دید با لباسهای بنفش و قهوه ای. دختر جوانی را دید با لباسهای سبز و عنابی. دل بند رخت تو سینه ی باریکش تپید. فریادی زد بلند اگر چه فریادش را هیچ کس نشنید. "وای خدای رنگین کمان! چه قدر مهمان! می شود آیا که آن قدر بمانند اینجا تا لباس هایشان شسته و بر پشت خمیده ی من خشک شود؟" و از شادی دست هایش را بهم کوبید! دستهایی که سالهای سال به دیوار میخ کوب شده بودند. در آن لحظه همه انگشت تعجب به دندان گرفتند و هیچ کس نفهمید که چرا بند رخت پاره شد و ولو شد کف حیاط! |
|
2 نوشته شده در
شنبه پنجم خرداد 1386ساعت 0:45 توسط سرور |
|
|
اراجیف ای نامه که می آیی به سویم همه چیزایی که تا الان نوشتم |
|
|
RSS
|