![]() |
اراجیف |
![]() |
|
پسرک روزنامه فروش
|
|
طفلکی روزنامه هاش ریخت، باز یه بد شانسیه دیگه پسرک بازم زمین خورد، باز تو کفشاش پر ریگه کفشای کهنه و پارش دوباره اونو زمین زد باز لباساش پر گل شد تو یه روز برفی و بد اما این بار جای گریه، پسرک پاشد و خندید خبر روزنامه هاشو واسه اولین دفعه دید تا حالا روزنامه هاشو وا نکرده بود بخونه اون فقط روزنامه میفروخت، آخ چه بیرحمه زمونه تیترای روزنامه هاشو که همه خیس شده بودن داشت بلند بلند میخوند که دورشو مردم پوشوندن یه نگاه کرد دید که مردم هر کدوم یه چیزی میگن بعد چند لحظه دوباره میگذرن از اون و میرن کاغذهای خیس و برداشت یه گوشه نشست و خندید اما از خنده تلخش دل صد تا گریه لرزید تا حالا روزنامه هاشو وا نکرده بود بخونه اون فقط روزنامه میفروخت، آخ چه بیرحمه زمونه سر اون چهار راه سرد، ندید اونو دیگه هیچکس آدمهای توی این شهر نمیگیرن از کسی دست تیتر روزنامه ها این شد: یه کوچولو تا خدا رفت |
|
2 نوشته شده در
پنجشنبه بیستم دی 1386ساعت 1:16 توسط سرور |
|
|
اراجیف ای نامه که می آیی به سویم همه چیزایی که تا الان نوشتم |
|
|
RSS
|